کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ...

خرید بک لینک
دست وپایت یخ کرده بود...پرده ی سرخ رنگی از اشک مردمک چشمان معصومت را زندانی کرده بود وتو از لای چشمان نیمه باز بی رمقت به من نگاه میکردی...تکان های قلبت لحظه به لحظه کمتر میشد گویی دیگر توانی برای ادامه نداشتند...خسته تر از آنی بودی که کلامی را بر زبان اوری،بی حرکت خوابیده بودی...نفس های گرمت حالا تبدیل به نفس های سرد وبی روح شده بودند که خبراز سردی درونت را فریاد میزدند...

واین تنها مردمک چشمانت بود که بین عزیزترین هایت درنوسان بود...میگفتند چند ساعت بیشتر زنده نمیمانی...میگفتند دیگر نه چیزی میشنوی ونه چیزی میگویی اما تو با چشمانت خاطره های تمام ان سال ها را برایم بازگو میکردی...اولین نماز قشنگ زندگیم که در کنارت خواندم...اولین کلمه های قرانی که برایم خواندی...اولین خوبی هایی که برایم یاد دادی...اولین خاطره های زندگی پر از درد ورنجت که بابغض برایم تعریف کردی واولین های دیگری که درکنارت تجربه کردم...

روسری سفیدت عقب تر رفته بود و دسته ای از موهایت را به نمایش گذاشته بود...چهره ات نورانی شده بود...بغض عجیبی راه گلویم را گرفته بود تا دااااد نزنم تا گریه نکنم...گریه نمیکردم داد نمیزدم فقط سکوت کرده بودم...زانوهایم را محکککککم به زمین چسبانده بودم تا هیچ کس نتواند دورم کند من باید روی قولم میبودم...قولی که سالها پیش مابین خنده های کودکانه ام از من گرفتی ومن چهمیدانستم چقدر سخت بود...تو خواستی دراخرین لحظه های زندگیت کنارت باشم وهرگز گریه نکنم...ومن باااااااید روی قولم میبودم...فروریختن قلبم را هرآن حس میکردم سکوت میکردم میلرزیدم اما بدون گریه...

لب های خشک و چروکیده ات...همان لب هایی که روزی بهترین وقشنگ ترین جمله هارا از ان شنیده بودم حالا بی حرکت مانده بود...نفس نفس میزدم...تندخیلییی تند گویا میخواستم از خدا بخواهم تا نفس هایم را باتو تقسیم کند...

دورت را گرفته بودند ...مدام دستم رامیکشیدند تااز انجا دورم کنند...میخواستند شاهد بسته شدن چشمانت برای همیشه نباشم میخواستند از حرکت ایستادن تپش های ضعیف قلبت را باچشم نبینم...اما من محکم تر از انی بودم که زیر قولم بزنم...یادت نیس؟؟محکم بودن را ازتو یاد گرفته بودم...

پرده ی اشک چشمانت پاره شد و ارام ارام حصار پلک هایت روی هم خوابید...اشک هایم سر خوردند روی بدن ظریفت...اشک هایم را که باسماجت هرچه تمام تر پایین میامدند کنار میزدم تا برای اخرین بار دقیق ببینمت...

شاهد درد ورنج کشیدن هایت شدم...:(شاهد سختی هایی که در پس ان بیماری لعنتی کشیدی...:(شاهد غم چشمانت که خبر از جدایی بینمان میداد وشاهد باز ایستادن قلبت برای همیشه...:(

ان روزها کوچک تر از انی بودم که بتوانم از دردها و رنج هایت بکاهم...عمق همدردیم تاجایی بود که شب ها تاصبح بابغضی کودکانه بالای سرت مینشتم وبرایت دعا میکردم...برایت نماز میخواندم همان نمازی که روزی دانه به دانه کلماتش را از زبان تو اموخته بودم...چقدر بزرگ بودی...چقدر قهرمان بودی...دردهایت را پشت لبخند به ظاهر واقعی ات پنهان کردی تا مبادا مارا غمگین کنی...ارام رفتی تا مبادا مارا غمگین کنی...نماندی تا تک تک ارزوهایی که ان روزها برایمان حرف میزدی راببینی...نماندی تاببینی همان پسر کوچولویی که روزی با بغضی بی انتها وچشمانی سرخ باتو وداع کرد حالا باروپوشی سفید قدم در همان بیمارستانی میگذارد که روزی تو رو را درانجا گم کرد نتوانست کاری برایت انجام دهد اما حالا میجنگد که برای ادم هایی به وسعت بزرگیه تو سلامتی راهدیه ببخشد...

ان روزها کوچک بودم ونتوانستم کاری کنم اما حالا شب ها وروزهای بسیاری را تلاش میکنم تا من نیز همراه برادرم از شدت دردی که تو ان روزها کشیدی برای عزیز ترین های دیگران بکاهیم...

گوشه به گوشه این خانه همچنان فریاد دلتنگی برای تو سر میدهد گویی میخواهد دهان باز کند و تک تک خاطره های باتو بودنمان را بازگو کند...هربار که دستم را روی قلبم گذاشته ام تپش های بی قرارش خبر از وجود تو در ان را به من میدهد...جسمت مارا ترک کرد اما روح بزرگت در تک تک شادی ها وگریه ها همراه وهمدل ما بوده است...

نمیخوامتکرار شه...هرگز نمیخوام این صحنه مقابل چشمان من برای عزیزکسی بیفته...شاید گذشتن از این روزها واتفاقات وحشتناک وتلخ دلیل پافشاری و اصرار وعشق این روزهامه...نمیدونم...

میخوام بایستم وخوب فکر کنم...به صحنه ای که برام تکرار شد...به چه قیمتی حاضر تکرار شدن مجددش هستم؟...

میخوام روزهای جلوم رو پیش برم...اونطور که باید میرفتم ونرفتم...

میخوام از فضای مجازی دور باشم...تا به قیمت از دست دادن عزیزام تموم نشه...میخوام بایستم و فکر کنم به خواسته هام...به خواسته هاشون...

شاید این اخرین باریه که مینویسم وشاید در سال های اینده همچنان ادامه بدم اما حالا نه...

برای حفظ چیزهای ارزشمنده زندگیم امروز به این گذشتن نیاز دارم...نمیخوام برام تکرار شه...

نمیخوام شاهد این باشم که کسی مقابل چشمانم درد عزیزش رو ببینه...

رفتن از این جا برام سخته...یجورایی مثل خونواده ای که دور شدن ازشون سخت باشه...اما نمیخوام تکرار شه...

ممنونم ازتون...ممنونم که بودید...ممنونم که جاهایی اگر مطابق دیدگاه وباورهاتون نبود سکوت کردید...ممنونم که در بدترین لحظه ها نزدیکتر از دوستان حقیقی همراه شدید...

حقیقتا دلم براتون تنگ میشه...؛(

اما نمیخوام تکرار شه...

باارزوی قلبی بزرگ برای همراهان همیشگی...

یاعلی...

قدم به قدم تا کنکور...

ما را در سایت قدم به قدم تا کنکور دنبال می‌کنید

برچسب: کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ,كار ما نيست شناسایی راز گل سرخ,کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است,متن شعر کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ,مفهوم کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ,شعر کامل کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ,دانلود شعر کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ,معنی شعر کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ, نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 22:36

صفحه بندی