
دست وپایت یخ کرده بود...پرده ی سرخ رنگی از اشک مردمک چشمان معصومت را زندانی کرده بود وتو از لای چشمان نیمه باز بی رمقت به من نگاه میکردی...تکان های قلبت لحظه به لحظه کمتر میشد گویی دیگر توانی برای ادامه نداشتند...خسته تر از آنی بودی که کلامی را بر زبان اوری،بی حرکت خوابیده بودی...نفس های گرمت حالا تبدیل به نفس های سرد وبی روح شده بودند که خبراز سردی درونت را فریاد میزدند... واین تنها مردمک چشمانت بود که بین عزیزترین هایت درنوسان بود...میگفتند چند ساعت بیشتر زنده نمیمانی...میگفتند دیگر نه چیزی می...
ادامه مطلب